close
چت روم
داستان عاشقانه.

درباره سایت



هر بار كـودكـانـه دســت كـسـي را
گـرفــتــم،گُــم شــدم...
آنـقـدر كــه در مـن تــرس از
گــرفــتــن دسـتــي اســت،
تــرس از گــم شـدن نــيــســت...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستای مهربونم ..........
اسمم امیرعلی متولد مهرماه 1374
هستم
از اینکه سایت منو واسه دیدن
انتخاب کردید ممنونم
خوشحال میشم نظرات.انتقاد
و پیشنهاداتتونو بگید


پروفایلم فعاله اگه خواستید یه نگاه بندازید


___________________

گر سهم من از این همه ستاره
فقط سوسوی غریبی است ...
غمی نیست..... همین انتظار رسیدن
شب برایم كافیست


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

آدما رسمشونه پابند دلدار نمیشن

خوب گرفتار میکنن اما گرفتار نمیشن

آدما رسمشونه شاخه به شاخه میپرن

دلو بیمار میکنن اما پرستار نمیشن.



_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار
شکسته می شود و بغض تنهایی
من مغلوب وجود تو می شودتنهایی
های من پایانی ندارد از دیروز تا
فردا بر بوم دل تنهایی را نقش
زده ام تنهایی را بوییده ام تنها یی
را در کنج دل نهاده ام و اکنون از
تنهاییهای دل می نگارم


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

پشت سرت را هم نگاه نکن،
چیزی نمانده از تو .
یادت دارد می میرد .
خاطره هایت را هم پست می کنم
با باد . . . هرچه بادا باد !


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

د: داشتن تو برای لحظه ای
به تمام عمر بی کسی ام می ارزد

و: وابسته تپش های قلبت هستم
که به روح ساکن من حیات می بخشد

س: سرسپرده برق نگاه توام
لحظه ای که مرا به آغوش گرمت
مهمان می کنی

ت: تک ستاره شب های بی
فانوسم شدی زمانی که از خدا
تکه ای نور طلب کردم

ت: تپش های قلبم در گرو
حضور توست که در رگهای زندگیم
جاری ست

د: دوری از تو درد آورترین
مجازات دنیاست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگی
ام به لبخند زیبای تو وابسته ست

ر: روشنی بخش زندگی و
رنگ آمیزی زیبا برای رویاهای من هستی

م: معنی دوست داشتن یعنی
این......................



_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

mer30
- I♥U`•.¸



و با تشکر فراوان از نویسنده و کاربر برتر سایت که ما را با تمام وجود حمایت میکند.

ایمان ♥ IMAN ♥



موضوعات

متفرقه.


آرشیو

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391


نظر سنجی
نظرت در مورد سایت عاشقانه و عارفانه HESHKI.IR چیه؟؟؟




دختری یا پسر؟؟؟


دانشجو هستی؟؟؟




طرفدار کدوم تیم هستی؟؟؟




از چه اینترنتی استفاده میکنی؟؟؟






کدهای اختصاصی


آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 189
کل نظرات : 137
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 29

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 62
باردید دیروز : 10
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 62
بازدید ماه : 232
بازدید سال : 4,700
بازدید کلی : 89,236

هـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ شـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ کـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــی دات آی آر




سلام دوست عزیز به سایت هشکی خوش امدید.



به دلیل بروز بودن سایت از تمامیه صفحات بازدید نمایید.
و در نهایت لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را در مورد سایت در نظرات با ما در میان بگذارید.



با تشکر مديريت.



عشق و دیوانگی ...


 

 

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و  ...

 

قثص

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 463 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


ازدواج با همسر قبلی برادرم ...


 

 امان از دست نگاه هوس آلود که مرا شرمنده و بدبخت کرد و کاش با همسر قبلی برادرم ازدواج نمی کردم تا …. .

۶ سال قبل روزی که برای اولین بار خواهرزن برادرم را دیدم با یک نگاه عاشقانه شیفته اش شدم و مثل دیوانه ها ، بی طاقت و عجول به برادرم گفتم: هر طور شده ما باید با هم باجناق بشویم و …

 

سبیت

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 398 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


کورش کبیر ...


 

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

 

 

یشس


بازدید : 363 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ]


نگاه هرز ...


 

نگاه خیابانیاش را نمیتوانست کنترل کند و چشمچرانی برایش به نوعی عادت تبدیل شده بود. این عادت که از دوران مجردی با او بود باعث سردی روابط بین مرد جوان و همسرش شد و آنها کم‌‌کم از هم فاصله گرفتند. مرد به باوری اشتباه چشم‌چرانی در خیابان‌ها را برای خودش یک تفریح به حساب می‌آورد ولی فکر نمی‌کرد از این تفریح به خیال خود بی‌ضرر، به چنین بلایی مبتلا شود و گرفتاری بزرگی در زندگیاش به وجود بیاید و ...

 

سیب

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 385 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


دو عاشق ...


 

داخل سوپرمارکت با رامین مشغول کار بودیم. مثل همه صبح‌ها. داشتیم برچسب قیمت اجناس را می‌چسباندیم. رامین بالای نزدبان بود و یکی‌یکی اجناس را اسم می‌برد: «مایع ظرفشویی، بیسکوییت، دستمال کاغذی...» من هم قیمتها را روی برچسب می‌چسباندم و ...
- هیچ‌کس اینجا نیست کار مشتری‌ها رو راه بندازه؟
این صدای مردی بود که جلو در ورودی ایستاده بود. رامین جواب داد:و ...

 

 

بی

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 201 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


یک داستان عاشقانه و واقعی ...


یکی بود یکی نبود
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی
مال تو کتاب ها و فیلم هاست ...
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی و ...

 

بیس

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

 

 

بازدید : 188 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


داستان عشق (منصور و ژاله) ...


امروز روز دادگاه بود ومنصورداشت ازهمسرش جدا می شد.

منصورباخودش زمزمه میکرد ......

چه دنیای عجیبی است این دنیای ما!یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سرازپا نمی شناختم

وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم!

ژاله ومنصور هشت سال دوران کودکی روباهم سپری کرده بودند و ...

 

لیب

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 200 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


شیرینی فروش ژاپنی ...


در اوزاکا، شیرینی‌ سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌ های خوشمزه‌ای بود که می‌ پخت.

مشتری‌ های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ ها بسیار گران بود و ...

 

 

یسش

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

 

بازدید : 225 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


مکالمه جالب عاشقانه یک دختر و پسر ...


روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:

 

 

sd

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 182 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


انشای من ...


به نام خدا 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

 

dafs

 

 و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 151 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


عشق مریم و علی ...


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند و ...

 

 

سشی

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 265 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


نگاه و فریاد ...


 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم و ...

 

بسب

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 150 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


پیش داوری ...


درست حدس زده بودم، می‌دانستم اگر کلاه کاموایی بر سر بگذارم به پیش‌داوری‌های غلط مردم دامن می‌زنم، و آنها بازهم معلولیت مرا به حساب تنگدستی و نداریم می‌گذارند و ...

 

بسی

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 170 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


بی اعتنا به نتیجه دوستت دارم ...


 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد و ...

 

 

ثصقف

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

 

بازدید : 203 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


زن باهوش ...


 

مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و

فقط مقدار بسیار اندکی از درآمدش را صرف معاش خود می کرد

و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت و بدبختی با خود شریک نموده بود.

تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و ...

 

شس

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 214 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


لبخند بارانی ...


 

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت،

با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول و ...

 

سیب

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 180 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


عشق تا پای جان ...


روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است و ...

 

قفث

 

 

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 191 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


تو را می‌شناسم ...


پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت... و ...

 

قثف

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 158 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


شانس ...


 

من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود و ...

 

ewr

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 155 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


حکایت شیری که عاشق آهو شد ...


 شیر نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد.شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود و ...

 
ثفث

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

بازدید : 177 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


خوشبخت ترین آدم ...



پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست و ...

 

 

'l'l

 

 

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

 

 

بازدید : 184 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


یه روز مهمونی ...


پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید ...

 

 راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود و ...

 

 

sdf

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 150 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


یه دیوونه ...


 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و...

 

rtert

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 191 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


نامه ای از یک عاشق دلسوخته ...


سلام عشخ من .


لاستشو بخای من نمی دونم این عشخ من یعنی چی ولی وقتایی که بابایی میخاد مامانی لو خَل کنه بهش میگه عشخ من .و ...

 

hjh

و ادامه داستان در ادامه مطلب ....

 

بازدید : 231 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


هیچی نبود ...


هیچی نبود ...

آدمش کردم ....

با تعریف های من شخصییت پیدا کرد

غرورش را مدیون من است ...

زیاد مغرور شد ....

زیاد از خوبی های نداشته اش برایش گفتم

باور کرد و مرا کوچک دید و

رفــــــــــت

 

 

رفت

 

بازدید : 161 بار دسته بندی : داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ]


قهوه‌ی مبادا ...


 

 

 

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا!سفارش‌شان را حساب کردند، و ...

 

 

صث

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

بازدید : 165 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


عشق تا پای جان ...


 

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است و ...

 

 

قغف

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...


بازدید : 181 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


نه به جنیفر لوپز ...


 

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...و...

 
صثق

 

وادامه داستان در ادامه مطلب ...

 

 

بازدید : 153 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


موتور سیکلت ...


 

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند. زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه. روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند....
موتور

بازدید : 160 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ]


مسافر و راننده تاکسی ...


مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه و...

 

 

شسی

 

وادامه داستان در ادامه مطلب ...

بازدید : 220 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


انسان و تنهایی ...


نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛

و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟و ...

 

 سشیش

 

وادامه داستان در ادامه مطلب ...

 

 

بازدید : 164 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


شاخه گل خشکیده ...


قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

 

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم و ...

 


 صثقفصث

 

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

 

 

بازدید : 363 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


عاشقی شیوا ...


 

 

 

این روزا اگه به یکی بگی که تلفنی عاشق یه دختر شدی بهت میخندن ولی نمی دونن که تلفن یکی از راههاییه که به شناخت منجر میشه و بعضی وقتا عاشق همون به اصطلاح دوست دختر میشی و شب و روز به فکرش هستی و احساس عجیبی بهت دست میده ولی عقل مردم تو چشمشونه و میگن تلفنیه...

 

 

قثفغقث

 

وادامه داستان درادامه مطلب ....


بازدید : 183 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


داستان من ...


همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیمپرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهای پرپشت وقارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام روی پله دم خونشون نشسته بود ونگام میکرد وقتی دیدم یه ساعته زل زده به من و ....

 

 

 

لفغ

 

 

 

 

وادامه داستان در ادامه مطلب ...

بازدید : 236 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


کوروش کبیر ...


 

 

 

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی ....

 

 

کورش


بازدید : 162 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ]


رسم زندگی ...


هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و ...

 

 

ببببل

 

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

بازدید : 152 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


درد عاشقی ....


هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد

 

 

درد عاشقی

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ....

بازدید : 193 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


شکلات تلخ ...


چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد

 

 

شکلات

 

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ....

بازدید : 189 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


هیچکس ...



چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .

 

هیچکی

 

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

بازدید : 166 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …


خنده تلخ سرنوشت ...


نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم


 

خند6ه تلخ

 

و ادامه داستان در ادامه مطلب ...

بازدید : 169 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ] ادامهـ مطلبــ …

برای همه ی بازدیکنندگان از طرف هـ ـ ـ ـ ـشـ ـ ـ ـ ـکـ ـ ـ ـی



ارتباط با مدیر سایت

   در فیس بوک

فید برنر

آر اس اس


خبرنامه

با نوشتن ایمیل خود در کادر زیر و فشردن دکمه ثبت ، جدیدترین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت نمایید

خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید


ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد











Copyright © 2013 - Allright Reserved - Template Designer HESHKI - Powered By Heshki.ir

ابزار هدایت به بالای صفحه