close
چت روم
دیوانگی و عشق ....

درباره سایت



هر بار كـودكـانـه دســت كـسـي را
گـرفــتــم،گُــم شــدم...
آنـقـدر كــه در مـن تــرس از
گــرفــتــن دسـتــي اســت،
تــرس از گــم شـدن نــيــســت...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستای مهربونم ..........
اسمم امیرعلی متولد مهرماه 1374
هستم
از اینکه سایت منو واسه دیدن
انتخاب کردید ممنونم
خوشحال میشم نظرات.انتقاد
و پیشنهاداتتونو بگید


پروفایلم فعاله اگه خواستید یه نگاه بندازید


___________________

گر سهم من از این همه ستاره
فقط سوسوی غریبی است ...
غمی نیست..... همین انتظار رسیدن
شب برایم كافیست


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

آدما رسمشونه پابند دلدار نمیشن

خوب گرفتار میکنن اما گرفتار نمیشن

آدما رسمشونه شاخه به شاخه میپرن

دلو بیمار میکنن اما پرستار نمیشن.



_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار
شکسته می شود و بغض تنهایی
من مغلوب وجود تو می شودتنهایی
های من پایانی ندارد از دیروز تا
فردا بر بوم دل تنهایی را نقش
زده ام تنهایی را بوییده ام تنها یی
را در کنج دل نهاده ام و اکنون از
تنهاییهای دل می نگارم


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

پشت سرت را هم نگاه نکن،
چیزی نمانده از تو .
یادت دارد می میرد .
خاطره هایت را هم پست می کنم
با باد . . . هرچه بادا باد !


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

د: داشتن تو برای لحظه ای
به تمام عمر بی کسی ام می ارزد

و: وابسته تپش های قلبت هستم
که به روح ساکن من حیات می بخشد

س: سرسپرده برق نگاه توام
لحظه ای که مرا به آغوش گرمت
مهمان می کنی

ت: تک ستاره شب های بی
فانوسم شدی زمانی که از خدا
تکه ای نور طلب کردم

ت: تپش های قلبم در گرو
حضور توست که در رگهای زندگیم
جاری ست

د: دوری از تو درد آورترین
مجازات دنیاست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگی
ام به لبخند زیبای تو وابسته ست

ر: روشنی بخش زندگی و
رنگ آمیزی زیبا برای رویاهای من هستی

م: معنی دوست داشتن یعنی
این......................



_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

mer30
- I♥U`•.¸



و با تشکر فراوان از نویسنده و کاربر برتر سایت که ما را با تمام وجود حمایت میکند.

ایمان ♥ IMAN ♥



موضوعات

متفرقه.


آرشیو

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391


نظر سنجی
نظرت در مورد سایت عاشقانه و عارفانه HESHKI.IR چیه؟؟؟




دختری یا پسر؟؟؟


دانشجو هستی؟؟؟




طرفدار کدوم تیم هستی؟؟؟




از چه اینترنتی استفاده میکنی؟؟؟






کدهای اختصاصی


آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 189
کل نظرات : 137
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 29

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 53
باردید دیروز : 19
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 53
بازدید ماه : 557
بازدید سال : 4,229
بازدید کلی : 88,765

هـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ شـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ کـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــی دات آی آر




سلام دوست عزیز به سایت هشکی خوش امدید.



به دلیل بروز بودن سایت از تمامیه صفحات بازدید نمایید.
و در نهایت لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را در مورد سایت در نظرات با ما در میان بگذارید.



با تشکر مديريت.



دیوانگی و عشق ....


زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...



ارسال شده در : پنجشنبه 24 مرداد 1392 - توسط : ღ Heshki ღ
بازدید : 191 بار دسته بندی : عاشقانه. داستان عاشقانه. بوسه بذارید! [ ]

مرتبط با موضوع :



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
برای همه ی بازدیکنندگان از طرف هـ ـ ـ ـ ـشـ ـ ـ ـ ـکـ ـ ـ ـی



ارتباط با مدیر سایت

   در فیس بوک

فید برنر

آر اس اس


خبرنامه

با نوشتن ایمیل خود در کادر زیر و فشردن دکمه ثبت ، جدیدترین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت نمایید

خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید


ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد











Copyright © 2013 - Allright Reserved - Template Designer HESHKI - Powered By Heshki.ir

ابزار هدایت به بالای صفحه